نازنین زهرانازنین زهرا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره

فرشته کوچولو

من و ...

من و سفره هفت سین یا بهتره بگم سفره هفت سین و من !! آخه خیلی تو عکس ریز افتادم. من و عیدی ...
14 فروردين 1391

تحویل سال 1391

عید نوروز 1391 اولین عیدیه که من کنار مامان و بابا هستم و برای تحویل سال به شهر قم ـ جمکران رفتیم تا شروع سال رو در یک مکان زیارتی باشیم. هنگام تحویل سال در مسجد مقدس جمکران بودیم و برای نماز ظهر به حرم حضرت معصومه (سلام الله علیه) رفتیم. بالاخره " آسمان آبی " رو دیدم!!، توی تهران که همیشه و همه جا، همه چیز دودیه   ...
4 فروردين 1391

این روزها ...

این روزهای آخر سال هم گذشت در حالیکه من ...   این روزهای آخر سال هم گذشت درحالیکه من ... به شکار زرافه رفته بودم با دم شیر بازی میکردم متعجت بودم از اینهمه کار و تلاش مامان و بابا  می اندیشیدم به خدمتی که ادیسون به بشریت کرد تمریناتم را با جدیت ادامه میدهم   در آرامش کامل میخوابم به حرف مامانم گوش میدم و گریه نمیکنم   ...
29 اسفند 1390

شش ماهگی

یک ماهه دیگه هم گذشت و من با وزن 8/535 کیلوگرم و قد 66/5 سانتی متر وارد هفتمین ماه از زندگیم شدم. مثل همیشه آقای دکتر فرمودند همه چیز عالیه و از من خواست تا از مکه براش ناودون طلا رو سوغاتی بیارم!   بالاخره آقای دکتر اجازه فرمودند که غذا خوردن رو شروع کنم. ...
23 اسفند 1390

دو حس متفاوت

پایان نیم سالگی و ورودم به ماه هفتم هم دردناک بود، هم خوشمزه! دردناک بود چون دو تا واکسن زدم، خوشمزه بود چون غذایی که مامانم درست کرده بود را نوش جان کردم. ...
23 اسفند 1390

تمرین نشستن

 برای اینکه زودتر نشستن رو یاد بگیرم، مامانم از دو هفته گذشته تمرینات لازم رو شروع کرد. تکیه میدم به پشتی و مامانم دو طرفم بالشت میذاره تا نیفتم. من خیلی خوشم میاد و هیجان زده میشم و جیغ میکشم. الان دو سه روزی میشه که تمرین جدیدی رو شروع کردم. من بدون هیچ کمکی میشینم و مامانم شروع میکنه به شمارش، روز اول شمارش مامان حتی به 1 2 3 هم نمیرسید ولی الان رکوردم به 40 رسیده! البته اگه مامانم از شدت هیجان و ذوق زدگی جیغ نکشه و حواس من رو پرت نکنه، من میتونم مدت بیشتری بشینم.   از وقتی که میشینم تازه متوجه شدم که چه پاهای کوچولویی دارم و نمیدونستم!   ...
18 اسفند 1390

میوه بهشتی

هنوز 6 ماهم تموم نشده و من در حال سپری کردن آخرین روزهای تحریم غذایی هستم. ولی بعضی وقتها مامانم بهم سیب میده و من کلی ذوق میکنم. مامانم میگه: "سیب میوه بهشته       هرکی ندونه زشته" و اگر لحظه ای از دستم بیفته ... ...
13 اسفند 1390

عواقب خونه تکونی

چند روزی میشه که مامانم خونه تکونی رو شروع کرده و هیچ چیزی از دستش در امان نیست و تا همه چی برق نیفتن ول نمیکنه! خلاصه این وسط گهواره من هم در امان نموند و رویه و تشکچه و بالشت و ... رفتن توی ماشین لباسشویی!! و من بالاجبار برای اولین بار توی اتاق خودم خوابیدم. صبح وقتی بیدار شدم با خودم و تختم درگیر بودم، کلی سرو صدا کردم تا مامانم بیاد کمکم ولی زهی خیال باطل آخه اون با دوربینش اومد و این یعنی اینکه حدود نیم ساعتی باید در هر شرایطی هستم بمونم تا مامان عکاسی کنه!! نمیدونم چرا ؟!! واقعا چرا باید من اینطوری بمونم تا مامانم خوشحال و خندان عکس بندازه! تازه توی اون شرایط سخت خیلی خونسرد میگه: "مامــــــــان    زهرااااا...
7 اسفند 1390

کالسکه پیمایی!

                                                            همه با یک نام و نشان به تفاوت هر رنگ و زبان همه شاد و خوش و نغمه زنان ز صلابت ایران جوان من هم مثل بقیه در راهپیمایی 22 بهمن شرکت کردم، البته من توی کالسکه بودم و در حقیقت کالسکه پیمایی کردم. خیلی برام جالب بود آخه تا حالا این همه آدم رو یکجا ندیده بودم !! تــــــــــازه بابام یه بادکنک خوشگل هم برام خرید. اینم عکسش خیلی از این پرچم خوشم او...
22 بهمن 1390